سلام
دوباره ایام دهه فجر آمد و رنگ و بوی شهداء در ذاکره جان پیچید و بدلالت؛ شهدای جنگ.
مردانی که بی ادعاء بودند و بی صدا.
مردانی که قبل از شهادت به شهود رسیدند و این برتر است از قتل فی سبیل الله.
مردانی که آگاهانه و مشتاقانه از تمام امور مادی گذشتند که اهمشان جانشان بود.
مردانی که خیره به خورشید شدند.
مردانی که از خود عبور کردند چه رسد به قدرت!
مردانی که بوی ایمان داشتند... بوی ایمان!
مردانی که باده رنج سر کشیدند و عشق نیوش کردند.
عبور از جان یعنی عبور از حجاب خورشید و وقتی خورشید نمایان شد چه جای رنج و چه جای شکوه؟!
عبور از جان یعنی پرده از رخسار ماه کنار زدن و حال چه جای غصه؟!
یرفع الله الذین آمنوا...
شاید وقتی پای ایمان و عشق سوزی و تماشای خورشید در میان باشد قدرت و فرهنگ و سیاست و علم و هنر و اخلاق همگی یک پارچه در خدمت ایمان پاسبان حقیقت باشند که..
مبادا بر رخسار حقیقت گردی نشیند.
مبادا سیاست حجاب حقیقت گردد.
مبادا علم کاشف از جهل باشد.
مبادا عدالت به پای قدرت ذبح گردد.
مبادا ثروت حجت فخرفروشی باشد.
مبادا قدرت عامل مشروعیت باشد.
مبادا دین معنویت نیفزاید.
مبادا دین ابزار دنیا باشد.
مبادا عقل مانع دین گردد.
مبادا عقل معنویت سوز باشد.
مبادا دختری بی جهاز بماند.
مبادا یتیمی غصه خورد.
مبادا فقر تئوریزه شود.
مبادا مادری آه بکشد.
و این ها همه نمی از آثار خورشید است...
زهی عشق ، زهی عشق که ماراست ، خدایا!
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست ، خدایا!
چه گرمیم ، چه گرمیم ، از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست ، خدایا!
زهی ماه ، زهی ماه ، زهی باده همراه
که جان را و جهان را بیاراست ، خدایا!
زهی شور ، زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار ، زهی بار که آنجاست خدایا!
فرو ریخت ، فرو ریخت شهنشاه سواران
زهی گرد ، زهی گرد که برخاست ، خدایا!
فتادیم ، فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ، ندانیم چه غوغاست ، خدایا!
ز هر کوی ، ز هر کوی یکی دود دگرگون
دگربار ، دگربار چه سوداست ، خدایا!
نه دامی است ، نه زنجیر ، همه بسته چراییم؟
چه بند است، چه زنجیرکه بر پاست خدایا!
چه نقشی است ، چه نقشی است در این تابه دلها
غریب است ، غریب است ، زبالاست، خدایا!
خموشید، خموشید که تا فاش نگردید
که اغیار گرفته است چپ و راست ، خدایا!
مبادا دین معنویت نیفزاید. مسسست این جمله شدم
گوشم شنید صحبت ایمان و مست شد
کو قسم چشم ، صورت ایمانم آرزوست
متن زیبایی است، درود به روح پاک تمام شهدا. کسانی که مردانه ایستادند و ایستاده جنگیدند و ایران را حفاظت کردند، درود به صبر تمام خانوادههای ایرانی که داغدار شدند و این جنگ خانمان سوز یک شهید به یادگار باقی گذاشت. پدران ما جنگیدند تا ایران ایران باشد و بدون دست اجنبی. بدون در نظر گرفتن وضعیت کشور! یه انقلاب تازه! موافق یا مخالف کنار هم جنگیدن. اما امروز هم اه مادر داریم، هم یتیمها گرسنه مانده اند، هم دختران بی جهاز، هم پسران بیکار، هم فساد غوغا میکند، هم فحشا، هم بیکاری، گرونی، و آقایان یادشون رفته پدران ما تو این جبههها جنگیدند. و امروز طرفدارانشون به راحتی تهمت میزنند. و مردم عامل همهٔ این اوضاع یه نا بسامان رو از دین میدونند. دین گریزی ترویج پیدا کرد. واقعا وای بر ما!
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بى اصل را چون ذره ها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمى گر خویش با آدم زند
دودى برآید از فلک نى خلق ماند نى ملک
زان دود ناگه آتشى بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نى کون ماند نى مکان
شورى درافتد در جهان ، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریاى عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمى از نور جان آدمى
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نرى دفتر بسوزد مشترى
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
نى قوس ماند نى قزح نى باده ماند نى قدح
نى عیش ماند نى فرح نى زخم بر مرهم زند
نى آب نقاشى کند نى باد فراشى کند
نى باغ خوش باشى کند نى ابر نیسان نم زند
نى درد ماند نى دوا نى خصم ماند نى گوا
نى ناى ماند نى نوا نى چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقى شود ساقى به خود ساقى شود
جان ربى الاعلى گود دل ربى الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقش هاى بى بدل بر کسوه معلم زند
حق آتشى افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشید حق دل شرق او شرقى که هر دم برق او
بر پوره ادهم جهد بر عیسى مریم زند
مولانا